بسم الله الرحمن الرحیم
هجده مه و ستاره بر نوك نيزه ها بود
خونين دو چشم زينب از داغ لاله ها بود
اطفال خسته نالان هرسو دوان و حيران گوئي
گوئي كه صبح محشر در ظهر كربلا بود

زندگینامه
حضرت علي(ع) فرزند ابوطالب ده سال پيش از بعثت متولد شد و پس از شش سال در اثر قحطي که در مکه اتفاق افتاد بنا به در خواست پيغمبر اکرم (ص) از خانه پدر به خانه پسر عموي خود يعني پيامبر منتقل گرديد و تحت سرپرستي و پرورش مستقيم آن حضرت درآمد. پس از چند سال که پيغمبر اکرم (ص) به موهبت نبوت نايل شد و براي نخستين بار در (غار حرا) وحي آسماني به وي رسيد وقتي که از غار رهسپار شهر و خانه خود شد , شرح حال را فرمود , علي (ع) به آن حضرت ايمان آورد و باز در مجلسي که پيغمبر اکرم (ص) خويشاوندان نزديک خود را جمع و به دين خود دعوت نموده فرمود:
((نخستين کسي که از شما دعوت مرا بپذيرد خليفه و وصيه و وزير من خواهد بود , تنها کسي که از جاي خود بلند شد و ايمان آورد علي (ع) بود و پيغمبر اکرم (ص) ايمان او را پذيرفت و وعده هاي خود را درباره اش امضا نمود و از اين روي علي (ع) نخستين کسي است در اسلام که ايمان آورد و نخستين کسي که هرگز غير خداي يگانه را نپرستيد)).
علي (ع) پيوسته ملازم پيغمبر (ص) بود تا آن حضرت از مکه به مدينه هجرت نمود و در شب هجرت نيز که کفار خانه آن حضرت را محاصره کرده بودند و تصميم داشتند آخر شب به خانه ريخته و آن حضرت را در بستر خواب قطعه قطعه نمايند , علي (ع) در بستر پيغمبر اکرم (ص) خوابيده و آن حضرت از خانه بيرون آمده رهسپار مدينه گرديد و پس از آن حضرت مطابق وصيتي که کرده بود , امانتهاي مردم را به صاحبانش رد کرده , مادر خود و دختر پيغمبر را با دو زن ديگر برداشته به مدينه حرکت نمود.
در مدينه نيز ملازم پيغمبر اکرم (ص) بود و آن حضرت در هيچ خلوت و جلوتي علي را کنار نزد و يگانه دختر محبوب خود فاطمه را به وي تزويج نمود و در موقعي که ميان اصحاب خود عقد اخوت مي بست او را برادر خود قرار داد.
علي در همه جنگها که پيغمبر اکرم شرکت فرموده بود حاضر شد جز جنگ تبوک که آن حضرت او را در مدينه به جاي خود نشانيده بود و در هيچ جنگي پاي به عقب نگذاشت و از هيچ حريفي روي نگردانيد و در هيچ امري مخالفت پيامبر (ص) را نکرد چنانچه آن حضرت فرمود:
((هرگز علي از حق و حق از علي جدا نمي شود)).
علي (ع) در روز رحلت پيامبر اکرم 33 سال داشت و با اينکه در همه فضايل ديني سرآمد و در ميان اصحاب پيغمبر ممتاز بود به عنوان اينکه او جوان است و مردم به واسطه خون هاي که در جنگها پيشاپيش پيامبر اکرم (ص) ريخته با وي دشمنند از خلافت کنارش زدند و به اين ترتيب دست آن حضرت از شئونات عمومي به کلي قطع شد وي نيز گوشه خانه را گرفته به تربيت افراد پرداخت و 25 سال که زمان سه خليفه پس از رحلت پيامبر اکرم(ص) بود گذرانيده و پس از کشته شدن خليفه سوم مردم با آن حضرت بيعت نموده و به خلافت برگزيدند.
آن حضرت در خلافت خود که تقريبا 4 سال و 9 ماه طول کشيد سيرت پيامبر اکرم (ص) را داشت و به خلافت خود صورت نهضت و انقلاب داده به اصلاحات پرداخت و البته اين اصلاحات به ضرر برخي از سودجويان تمام مي شد و از اين رود عده اي از صحابه که پيشاپيش آنها عايشه , طلحه , زبير و معاويه بودند خون خليفه سوم را دستاويز قرار داده سر به مخالفت برافراشتند و بناي شورش و آشوب گري گذاشتند.
آن حضرت براي خوابانيدن فتنه جنگي با عايشه و طلحه و زبير در نزديکي بصره کرد که به جنگ جمل معروف است و جنگي با معاويه در مرز عراق و شام کرد که به جنگ صفين معروف است و يک سال و نيم ادامه داشت و نيز جنگي با خوارج در نهروان کرد و به جنگ نهروان معروف است . به اين ترتيب در ايام خلافت خود بيشتر مساعي آن حضرت صرف رفع اختلافات داخلي بود و پس از گذشت زمان کوتاه سحر روز نوزدهم ماه رمضان سال چهلم هجري در مسجد کوفه در سر نماز به دست ابن ملجم ملعون که از خوارج بود ضربتي خورده و در شب بيست و يکم همان ماه به شهادت رسيد.
فضائل
جواني علي (ع) الگويي براي جوانان
مي گويند بايد از حضرت علي (ع) الگو بگيريم! اما چگونه؟!... من يک جوان هستم! يک جوان با خصوصيات خاص دوران جواني! يک جوان با شور و نشاط خاص اين دوران که به خنده و تفريح , به شور و احساست نياز دارد و الگویی که مرا به شور آورد
با تمام اين حرفها , باز هم الگو براي تو و براي همه , مولاي متقيان است : و بخصوص جواني شان
الگو گرفتن يک الگو
بله! خود امير المومنين در جواني شان , الگو داشته اند. الگويشان نيز پيامبر بوده است . از علي (ع) از شش سالگي همراه و همراز پيامبر و در خانه ايشان زندگي مي کرده اند و در همه امور زندگي شان , حتي جزيي ترين مسايل هم به پيامبر اقتدا مي نمودند يعني خود ايشان هم از يک انسان کامل و والاي ديگر الگو مي گرفته اند
اما چگونه؟
پيامبر اکرم (ص) و علي(ع) همواره با هم بودند. از هنگام عبادت و خلوت در غار حرا گرفته تا مراحل مختلف دعوت خويشان دعوت عمومي در خانه خدا و حتي سفرههاي تبليغي پيامبر. علي (ع) هميشه اول صبح به ديدار پيامبر مي رفت و آنگاه يکديگر را شاداب در آغوش مي کشيدند و احوال هم را مي پرسيدند . آندو بزرگوار اوقات زيادي از شبانه روز را در کنار هم به کار و تلاش مي پرداختند و گاه علي (ع) خالصانه عرق از پيشاني پيامبر پاک مي کرد و ايشان صميمانه از او تشکر مي نمود
علي (ع) خود در اين باره مي فرمايد : (( پيامبر (ص) مرا در دامان خود پروريد. من کودک بودم , پيامبر مرا چون فرزند خود درآغوش گرمش مي فشرد و در استراحتگاه مخصوص خود جاي مي داد... هرگز نيافت که من دروغي بگويم و در کردار من اشتباهي رخ دهد. من همچون بچه شتري تازه که پيوسته به دنبال مادرش هست , دنبال او مي رفتم . او هر روز نکته اي تازه اي از اخلاق براي من آشکار مي ساخت و مرا فرمان مي داد که در خط او حرکت کنم . ان حضرت مدتي از سال در کوه حرا به سر مي برد و کسي جز من او را نمي ديد... من نوروحي و رسالت را مي ديدم و بوي خوش و دل انگيز نبوت را احساس مي کردم ... موقعيتي که من در محضر رسول الله داشتم براي هيچ کس نبود))ـ
بسيار خوب!تمام اين حرف ها درست ! اما حضرت علي (ع) , پيامبر را مي ديده اند و وجود ايشان را لمس مي کرده اند و به ايشان اقتدا مي کرده اند اما من چه که حضرت علي (ع) را نمي بينم , چگونه مي توانم از ايشان الگو بگيرم !؟
تاريخ که روح , افعال و رفتار اميرالمومنين را ديده و نقل کرده است . از او استفاده کن ! از ديدگان تاريخ!؟
شجاعت , جوانمردي و شورمندي حضرت علي (ع)
آري ! مگر تو نمي گفتي الگويي مي خواهي که تو را به شور بياورد . آنچه مي تواند يک جوان را به شور بياورد , ديدن حماسه آفريني ها و شورمندي هاي کسي است که به او علاقه مند است . حال چه کس ديگري را سراغ داري که به اندازه اميرالمومنين , حماسه آفريده باشد
در همان کودکي که مصادف بود با آغاز بعثت پيامبر , کودکان به تحريک مشرکان پيامبر را آزار مي دادند و سنگ مي پراندند, با شجاعت از اطراف پيامبر دور مي کرد . چه کسي , شب را در بستري پر خطر بجاي ديگري , بجاي محبوبش خوابيده و از آن شب بعنوان لذت بخش ترين شب عمرش ياد کرده است ؟ مگر رشادت هاي امير المومنين در جنگ بدر را نشنيده اي؟ آن هنگام او فقط 25 سال داشته است و به گفته مورخين نيمي از کشته شدگان اين جنگ با ضرب مشير علي (ع) از پاي درامده بودند. مي داني در جنگ احد زماني که علي (ع) 26 سال داشت , آنجا که در همان اوايل جنگ 9 پرچمدار لشگر دشمن را به خاک انداخت و بعد هنگامي که پيامبر در خطر محاصره بود پروانه وار به دور آن حضرت مي چرخيد و از وجود مبارکشان محافظت مي کرد همه مردم چه ندايي را از آسمان شنيدند
لا فتي الا علي , لا سيف الا ذولفقار
علي از همه جوان ها بهتر است و ذوالفقار او از همه شمشيرها برنده تراست
اما جنگ خندق و شجاعت بي همتاي علي (ع) و داوطلب شدن ايشان جهت مبارزه با عمروبن عبدو يکي از نيريمند ترين مردان عرب آري همانجا بود که پيامبر به واسطه اخلاص علي (ع) در اين مقابله بي نظير فرمود
ضربه علي يوم الخندق , افضل من عباده ثقلين
به راستي که چنين جمله اي در وصف هيچ دلير مرد ديگري بيان نشده ! در ان زمان امير المومنين 28 سال بيشتر نداشت!؟
در جنگ خيبر نيز هنگاميکه تمام مردان با تجربه و جنگ ديده سپاه اسلام شکست خورده بازگشتند , علي (ع) به ميدان آمد و با فتح قلعه محکم و مقاوم خيبر ان پيروزي بزرگ را براي اسلام به ارمغان اورد
به راستي که هيچ جوان ديگري , چنين جواني پر شور و هيجان انگيزي نداشته است
همه مردان بزگ تاريخ بشريت و پيشاپيش همه آنها علي (ع) در دوران جواني از رموز موفقيت به خوبي بهره برده , راههاي پر پيچ و خم آن را با درخشندگي پشت سر نهاده , توانسته اند کارهاي بزرگي را به انجام رسانند
تفريح و شادي علي (ع)
مي داني اي دوست عزيز : من هم حرفهاي تو را مي پذيرم . اما جنگ و شور و حماسه بخشي از زندگي انسان است . چيزهاي ديگري هم هستند که آدمي بايد به آنها هم توجه کند. يک الگوي کامل , بايد در ان زمينه ها هم حرف براي گفتن داشنه باشد. اينطور نيست ؟
حتما همينطور است و من به تو مي گويم که امير المومنين در آن موارد هم , الگويي قابل قبول و کامل ارايه مي دهد . آخر تو درباره زندگي اميرامومنين چه فکر کرده اي؟
فکر مي کني تمام زندگي حضرت علي (ع) در جنگ و عبادت خلاصه شده؟
يعني اينطور نبوده است !؟
نه که نبوده است ! حضرت علي (ع) , مردي خوش رو و خندان بوده اند . هميشه تبسم بر لب داشته اند که دل مومنان را شاد مي کرده است . ايشان تفريح هم مي کرده اند. منتها تفريح در ديدگاه امام علي (ع) ولگردي و اتلاف وقت يا روز را به شب رساندن نبود؟
پس تفريح علي (ع) چگونه بود؟
علي (ع) کار را تفريح مي دانست
تفريح او را , مسافرت ,کمک به ديگران ,تحصيل و تدريس , سرودن , نوشتن , حفظ و قرائت قران , مباحثه , نگريستن به طبيعت و ورزش تشکيل مي داد . پرداختن به ورزشهاي شمشير بازي , پرتاب نيزه , اسب سواري , کشتي , وزنه برداري و شرکت در مسابقات ورزشي هم براي ايشان جنبه تفريح داشته است
چقدر جالب بوده است ! احتمالا به دليل همين ديدگاه اميرالمومنيننسبت به تفريح و زندگي بوده است که اگر سرتاسر زندگي شان را مرور کنيم , لحظه اي توقف و سکون در ان نمي يابيم. گويي حتي يک لحظه هم با لحظه قبلي اش مشابه نبوده است و درست بدليل همين ديدگاه بود که شوخي و خنده هم در سيره مولاي متقيان شکل ديگري داشت
امير المومنين اهل شوخي و مزاح بود. اما نه شوخي هاي زننده و بي مزه ! بلکه مزاح هاي معنادار و آموزنده
هر گاه يکي از ياران و دوستانش را گرفته مي ديد با شوخي او را خوشحال مي کرد تا اندکي از اندوهش کم شود. از همه مهمتر اينکه شادي علي (ع) هنگامي بود که يک کافر , مسلمانمي شد. جنگي به پيروزي ختم مي شد , غذايي به فقير مي رساند , دل غمديده اي را شاد مي کرد , مشکلي را از کسي مرتفع مي کرد و کودک يتيمي را ذوق زده مي نمود
نکته ديگر هم اين بود که مولاي متقيان در شوخي هايش مراقب و محافظ حدود شرعي بود تا حتي به شوخي دروغ نگويد , دل مومني را نشکند و يا با زن و دختر نامحرمي , شوخي نمايد
علي(ع) و اتباط با زنان و دختران
به طور مثال همين چگونگي ارتباط داشتن با زنها و دخترهاي نا محرم در جامعه , يکي از معضلات امروز ما جوانهاست.بخاطر اينکه نه الگوي مناسبي در مورد ان ارائه شده و نه ديدگاه دين در مورد آن به خوبي مشخص و تبيين شده است. تازه , تندروي ها و کج روي هاي گروهها و طبقات گوناگون در مرحله عمل را هم به آن اضافه کن
اگر به سيره اميرالمومنين دقت کني , مي بيني که حضرت , در سنين جواني با زنان سالخورده سلام و احوالپرسي مي نمود ولي با دختران و زنان جوان نه ! حتي سلام هم نمي کرد . در حاليکه پيامبر در همان زمان با زنان و دختران جوان هم سلام و احوالپرسي مي کردند چون زماني که علي (ع) 20 ساله و در عنفوان جواني چنين عمل مي نمود , پيامبر اکرم قريب 50 سال از عمر شريفشان مي گذشت. بنابراين از آنجا که احتمال پيش امدن گناه دست کم براي طرف مقابل دور از ذهن نبود , علي (ع)اين تربيت شده مکتب پيامبر به عنوان يک جوان سعي داشت مسائل ارتباطي و حدود بين دختر و پسر و به عبارتي زن و مرد را مراعات کند. هر چند وجود نازنين آن حضرت مبراو پاکيزه از هرگونه آلودگي بود
از طرفي پيامبرسه دختر جوان به نامهاي زينب , ام کلثوم و فاطمه در خانه داشتند , بااينکه علي(ع)از کودکي به اين خانه رفت و آمد داشتند , اما در اين رفت و امدها نهايت دقت را بعمل مي آوردند. درحالي که همين علي (ع) در دوران خلافتش وقتي که حدود 60 سال سن داشت و همسر شهيدي را نياز به کمک ديد به ياري او شتافت
پس در ارتباط با افراد نامحرم , چيزي که بيش از همه اهميت دارد
نيت و انگيزه طرفين و از همه مهمتر عدم امکان وجود مفسده در اين ارتباط براي هر دو نفر است
ياري رساندن به نيازمند و در طلب رضاي خدا آنهم در حد ضرورت مطلوبست و ليکن اين سيره جدايي از بهانه جويي براي آشنايي و استمتاعات و لذت جويي و هرگونه آلودگي ديگر است
به راستي كه كسي چون حضرت علي (ع) , در سنين جواني اش و در ريزترين حرکات و رفتارهايش بهترين الگوي نسل جوان ماست
سخناني گهربار از اميرالمومنين علي (ع)
* هر كسي به من كلمه اي بياموزد مرا بنده خود كرده است.
* قناعت ثروتي است كه پاياني ندارد.
* هر كه خود را بشناسد، خدا را شناخته است.
* شجاع ترين مردم آن است كه حرف حق را بزند.
* بزرگترين جهاد، مبارزه با نفس است.
* شمشير آخته دردست مرد شجاع، عزيزتر از سخن راست نيست.
* زشت ترين سخن راست، ستايش انسان از خويشتن است.
* بهترين گفتارها آن است كه عمل تصديق كند.
* هركه نيكي را از بدي نشناسد، از چهارپايان است !
* بايد مردم در برابر حق نزد تو مساوي و يكسان باشند.
* بر برادر تو همان حقي است كه تو داري.
* من گواهي شخص فاسق را جز عليه خودش قبول نميكنم.
* نيكي و احسان را جز آدم نادان رد نميكند.
* يتيم را با آنچه كه فرزندان خود را ادب ميكني، تاديب كن.
* آنكس كه تو را بيم دهد، مانند كسي است كه تو را مژده دهد.
* دشمن دانا از دوست نادان بهتر است.
* دوري و جدايي دوستان ، غربت و تنهايي است.
* حاجت از دست دادن بهتر كه از نااهل خواســتن !
* آرزوهايتان را به كساني متوجه كنيد كه دلهايتان آنها را دوست دارد.
* شكيبايي مركبي است كه خسته نشود.
* شخصيت مرد زير زبان اوست.
* عبرتها چه بسيار است، ليكن پند گرفتن كمتر است.
* اگر درباره كسي مشكوك باشيد، به دوستانش نگاه كنيد.
* هر تنفس انسان گاميست كه بسوي مرگ بر ميدارد.
* مردم دشمن چيزهايي هستند كه نميدانند.
* بهترين زهدها، پنهان داشتن آن است.
* شگفتا! آيا خـلافت و حـكومت با رفاقت و خويشي هم ميشود ؟!
* عدالت زمامدار نيكوتر از خير روزگار است.
* هرگز كسي را به مبارزه و جنگجويي دعوت نكن.
* روز دادستاني و عدالت از ظالم، سختتر از روز ستم بر ستمديده است.
* حكومت خود را با ريختن خون حرام، استوار نكن.
* هرگز ياور ستمكار نباش.
* حكمت را با نااهل نگوييد كه به حكمت ستم كردهايد.
* به گوينده نگاه نكن، حرف را در نظر بگير.
* بزرگواري با خرد و ادب است، نه با اصل و نسب.
* عقل و خرد، شمشير برندهايست.
* دانش نگهبان توست، در حاليكه تو ثروت را بايد محافظت كني.
* بي ارزشترين مردم، كم دانشترين آنهاست.
* دانشمندان، به علت كثرت نادانان غريبند.
* مرگ بزرگ همان فقر و بينوايي است.
* فقر و تنگدستي، مرد باهوش را گنگ و لال ميكند.
* انسان به نعمتي نميرسد مگر اينكه نعمت ديگري را از دست ميدهد.
* از قرض كردن بپرهيزيد
* قرض كردن زبوني و خواري است.
* غم وغصه نيمي از پيري است.
* قصاص و انتقام قبل از جنايت، درست نيست.
* من به خاطر سوء ظن و بدگماني، كيفر نميدهم.
* تو را از عجله و شتاب در سخن و كار نهي ميكنم.
* خداوند به مردم پناه داده تا از ستم دور باشند.
* زمامداران بوسيله ظلم آزمايش ميشوند.
* با توده جماعت باشيد، چراكه دست خدا با جماعت است.
* هركه از حق تجاوز كند راهش گم ميشود.
* زكات پيروزي عفو و بخشش است.
* ذمهء من در گرو آن چيزي است كه ميگويم.
* صفتي بدتر از دروغ وجود ندارد.
* براي دنيا به گونه اي زندگي كن كه گويي تا ابد زنده اي و براي آخرت به گونه اي زندگي كن كه گويي لحظه مرگت نزديك است
* فرزندان خود را بااخلاق خود تربيت نكنيد، زيرا كه آنان براي زماني غيراز زمان شما خلق شدهاند.
* هيچ فقيري گرسنه نمانده مگر درسايه آنكه ثروتمندي از حق او بهرهمند گشته است.
* چون تو به جانب مرگ ميروي و مرگ جانب تو ميآيد، زود به يكديگر خواهيد رسيد.
وصیت نامه
آنچـه ميخوانيد وصيت امام علي (ع)بـه فرزندش امام حسن(ع)است كـه پـس از بـازگشـت از صفـيـن در قـريـه "حـاضـريـن" نـوشـت. وصيتي و سفارشي كـه بـه همـه فرزندان اسلام وعموم مومنـان است.
" فرزندم اين نامـهاز پدريست كـه گرمي آفتـاب زندگيش بـه سردي و غروب مينشيند.معترف به مصائب توانسوز روزگار است و سال و ماه و ساعات از او روي برتافتهاند،و هر دم بمرگ نزديك ميشود. پدري كه بـه پيشامدهـاي اين اين جهـان نـاپـايدار و بي مقدار ،سر فرود آورده و در خـانـه مردگـان سكني خـواهد گزيدو فردا بعزم سفـري جاودانه از اين گيتي كوچ خواهد كرد. چنين پدري بـه فـرزند جـوانش ـ كـه آرزومند چيزي است كه آنـرا نميـابد ـ سخن ميگـويد فـرزندي كـه ـ بهـر حـال مـانند تمـام موجودات ـ هلاك خواهد شد وآماج تيرهاي بلا و هدف درد ها ورنجهـا و گروگان مصائب سخت روزگـار غدار است.موجودي كـه خدنگهـاي زهرآگين و تلخ را نشانـه است و بـه اضطرار اسير چنين ناگواريهـاي نـاپـايدار است.سـوداگر سراي فريب و فسـاد و وامدار مـرگهـا و نابودي ها،هم پيمان و آميخته با غمها و قرين و جليس با محنتها نـشــانــه و هـدف افـتهــا و شهـيـد هــوي و هــوس ديگـران و سرانجام...جانشين مردگان است.
اينك پس از ثنا و ستايش پـاك آفريدگـار و درود فراوان بر رسول خدا، پسرم تو بدان: من آن هنگام در چيزي كه برايم اشكار گرديده مينگرم .چـون ميبينم جهـان از من روي ميگيرد و روزگـار بـا من به سركشي ميگرايد و آخرت از من استقبال ميكند،احساس ميكنم كه هر چيز ديگر از يادم ميرود و جز بكار خويش بچيزي رغبت ندارم. امّا لحظـه اي كـه فـارغ از ديگران غم خويش ميخورم و هوس مرا آسوده ميگذارد حقيقت در برابرم رخ مينمـايد و جلـوه گـر ميشـود. چنين كيفيتي است كه مرا بكوشش و تلاش واميدارد،كـه بي ترديد بازيچـه نيست و از آميختگي بدروغ و ريا، فرسنگها بدور است. نيك كه مينگرم تو را جزيي از خود مـيابمـ نـه خطاگفتم ـ بلكـه تو همـه وجود مني و چنان آميختـه با مني كـه اگر چيزي بتو روي آورد،درست مانند انست كـه بمن روي آورده است.از اينرو اگر مرگ تو را فراگيرد، چنان است كـه مرا گرفتـه . بدين سبب كار تو مرا در اندوه افكنده،بدانگونـه كـه كـار خودم مرا بـه غم و افسـوس ميكشاند.بنابراين وصيت خويش را بر تو نوشتم در حـالي كـه خواه براي تو بمـانم يـا بميرم از اجراي آن بدست تو دل قـوي دارم و مطمئن هستم.
پسـرم تـو را بپـرهيـزگـاري و تـرس از عقـوبت خدا و متـابعت و فرمـانبرداري از آفريدگـار وصيت وسفـارش ميكنم . ويرانـه دل را بنور تابناكش آباد گردان، در رشته مهر با او ببندگي و دلسپاري چنگ بـزن.زيـرا هيچ رشتـه و پيـوندي استـوار تـر ازپيـوستگي و همبستگي با ذات لايزال كردگار متعال نيست.
دل بـه حكمت و مـوعظت شـاد وپـاك بگردان وبـا يـاد مرگ در زهد وپارسايي بكوشو نرم رفتار ونيك گفتار باش .پيوسته بيقين ايمان خويش را قوي كن و تقدير مرگ را بخود بقبولان و نفس خـود را بـه اعتراف در ناپايداري دنيا وادار سـاز.آلام و آزار و مصـائب سخت روزگار را بـه او بنمـايـان ،و زشتي دهر و نـا ملايمـات روزهـا را نكـتــه بــه نكـتــه بـرايـش بـرخـوان و اورا بـتـرسـان .
با دفتر زندگي گذشتگان اورا آشنـا سـاز و حوادث و رويدادهـايي را كـه بر آنهـا گذشتـه است براي او بـاز گو. نفس خـويش را در بارگاه هاي ويران سفر ده و بگذار آثـار آنهمـه قدرت و عظمت را نيك بنگرد ودريابد كـه از كجا تـا بكجـا رسيدهاند و چگونـه از دوستان جدا شده اند ودر سراهاي تنگ و تـاريك مـاندهاند.در اين موقع بخويش فكر كن كـه دير يا زود تو نيز همچون يكي از تن هاي تنهاي آنها خواهي بود.
" پسر, خانـه ايمان و آرامگاه خويش سامان ده و جهان جـاودان را بسراي نـا پـايدار مفروش. سخني كـه نيك نميداني مگو و پيرامون آنچـه مـربـوط بتـو نـيست گفتگـو مكـن. در هـر راهـي كـه گـام مـينهي ، مبـادا به گمـراهي بـرسي.زيـرا در گمـراهي و سـرگـرداني خويشتن داري بسي بهتر از انجام كاري است كه سرانجامش هراس است و نگونباري. مروج نيكوكاري باش تـا خود از نيكو كـاران گردي . پيوستـه با دست و زبان نيكان رابـه كـارهـاي پسنديده تشويق كن و از كردار نكوهيده باز دار، وهر چند كـه ميتواني، با بدكـاران و پليد فكران مياميز واز آنها دوري گزين. در راه خدا جهاد كن چنان جنگ وجهادي كه شايسته قدر اوست.هر جا ودر هر موقعيتي هر چند كه سختي كشي و به رنج افتي، براي حق و عدالت قيـام كن.در كـار دين پيوستـه دانشجو بـاش و خـويشتن را بناملايمات عادت ده. صبور بودن در راه حق،نيكخويي است. در همـه كارهـا بكردگـار خويش توكل كن زيرا تو بـه پنـاهگـاهي استوار و نيرومند روي آوردهاي. آنگاه كـه دست نيـاز بسوي خداي آوري، با همـه دل و جان نيازمند باش. زيرا وجود و كرم تنها از خداست. در كارها بسيـار از او طلب خير و نيكي كن، و در وصيت و سفارش من انديشه بكار بند وچيزي را از ياد مبر. زيرا نيكوترين گفتار سخنياست كـه شنونده را سودي سرشار و بهرهاي بيشمار بخشد, سخن پاك و نيك آن نيست كـه بهرهاي نرسـاند و آموختن دانشي كـه پسنديده نيست بي تـرديد علم و عملش هم سـودمند نخـواهـد بـود. فرزندم! به خود مينگرم كه خرد سالي و جواني بـه پيري و سالخوردگي رسـانيدهام و سستي و نـاتواني در وجودم خـانـه كرده، از اينرو در وصيت بتو شتافتم. ديدم در آن حكمت و عبرتي است. بيم داشتم كه مبادا مرگم فرا رسد، و آنچه در خاطرم ميگذرد بتو نرسانده باشم و يا همانگونه كه تنم را ضعف و سستي فرا ميگيرد، انديشـهام نيز سستي پذيرد و سخنان بسياري ناگفتـه ماند.ترسيدم كـه مبادا پيش از آنكـه وصـايـايم را بشنوي هـوس بر تـو چيره گردد و فتنـه و آشوبهـاي دنيـا همچـون اشتري مست و سركش، تـو را بعصيـان كشد.
دل جوان همچون زمين بكر و خاك پاك است. هر دانـه اي كـه در آن افتد نشو و نما يابد. از اينرو پيش از آنكـه خاك دلت ناپـاك و سخت شـود، و عقل و خردت اسيـر هـوس گـردد در تـربيتت كـوشيدم. من با دانش خويش بسوي تو شتافتم تا اينكه تو نيز در درك حقايق بشتابي و درست بدانسان كـه آزمودگان و تجربـه ديدگـان ، كيفيت كار خود را ميشناسند، تو نيز بكـار خويش آگـاه گردي. اگر چنين كني ، بي نياز از رنج و معاف از آزمون و تجربه خواهي شد. آنچه ما از دانش و معرفت و ايمـان كسب نمودهايم تو نيز همـانهـا را بدست آر چـه بسيار چيزهايي كـه بر مـا پوشيده بود بر تو عيـان گردد. " فـرزنـدم! اگـر چـه عـمـر من هـمچـون كسـاني كـه پـيش از مـن بـودند درازنبود، اما با همـان مهلت كوتـاه، بديده كـاوشگري در كارشان نگريستم و در چندو چون كار و اخبار و سرگذشت زندگيشـان انديشه كردم و در احوال و اوضاع بازماندگانشان، مطالعـه نمودم و چنان در اين بحر مستغرق بودم كه دريافتم خودم هم يكي از آنها هستم بلكـه ـ فراتر از اين ـ در سير تاريخ و چگونگي زندگيشـان چنان با آنها اميختم ، كـه احسـاس كردم بـا اولين و آخرينشـان زندگي كردهام! آنگاه پـاكي دنيـا را از نـاپـاكيش و سودش را از خسرانش باز شناختم. اينك از هر كاري، نيك و پسنديده و گزيـدهاش را براي تـو انتخـاب نمـوده و مجهـول ونـاپسندش را از تـو دور سـاختم. آنچـه پدري مشفق و مهـربـان در حق فـرزندش روا و سـزا ميداند ، در حق تو كردم و گفتم. و در اين سخن اراده نمـودم كـه تو را حكمت و ادب آموزم، تا در اين عنفوان جواني و روزگار شاد كامي،تربيت يافته و پند آموخته شوي و ارادهات بهـر كاري، پاك و كردارت راست باشد. بـراي ادب آمـوزي و حكمت اندوزي ، از كتـاب خداوند مهـربـان ، ابتداي سخن ميكنم. كتـابي و شريعتي كـه فـرامين و احكـام حلال و حرام را بما اموخته و تجاوز و تخطي از آنها را نكوهش فرموده و ناپسند دانسته است. بيم از آن داشتم كـه مبادا همانگونـه كـه مردم در عقايد و احكام ، از هوسها و انديشـه هاي اشتباه خويش متابعت نمودند، تو نيز مانند آنان بلغزش و خطا افتي. از اينرو آگاه كردنت بر آن امور نزد من سزاوارتر از آن بود كه تو را در كار خويش رها كنم و دل از هلاك تو آسوده سـازم. بر اين اميد كـه آفريدگار منان تو را در انجـام اين وظـايف پـاك و مقدس، توفيق دهد و بسوي مقصد نيك هدايت فرمايد.
اكنون سفارش و توصيه من با تو چنين است:
فرزندم نيكو ترين چيزي كـه دوست دارم تو از وصيتم بجـاي آوري، پرهيز و ترس از خداست. به آنچه آفريدگاربرتو لازم و واجب شمرده اكتفا كن و قدم براهي گذار كه نيكان و گذشتگان و پدر و مادر و خـانوادهات در آن طريق گـام نهـادهاند. زيرا آنـان خويشتندار و پرهيزكار و دانـا بوده، و در اينراه چيزي را فروگذار ننمودهاند.
همـانگونـه كـه تـو مي انديشي و مينگري آنهـا نيز فكر كردند و ديدنـد،تـا اينكـه سـرانجـام اين دو كـار اين بـود كـه بغـايت خويشتنداري و نهايت انجام تكليف و وظيفه خود رسيدند. پس اگر نفس تو از طريق آنان سربـاز زد و نخواست همـانسـان كـه آنـان انديشيدند و ديدند، بنگـرد و بينـديشـد و در اين دو يقين كند، تو او را بـه متـابعت مجبور كن وخواهـان همين روش پسنديده باش. البتـه با تحصيل و تعليم و دانايي ،آنرا بطلب و در سخنان در هم و شبهـه آميز خود را رهـا مسـاز،تـا نـاگزير بمشـاجره و منازعه شوي و پيش از انكـه پا بر اين راه گذاري ، از پروردگار ياري بخواه و براي كسب موفقيت و اجتناب از هر بدي وياسخني كـه بـه باطل آميختـه باشدو يا بضلالت گمراهيت كشاند،تنهـا بخداوند مهربان پناه ببر و رو بسوي او آور. آنگـاه پس از اينكـه مطمئن شدي كـه دلت صـاف و پـاك گشتـه،و فروتن و فـرمـانبـردار شده، و تمركز فكر وانديشـه يـافتـه اي و مقصدت تنهـا در اين راهست در آنچه من بتو سفارش و توصيه ميكنم، بدقت انديشـه كن. اما اگر آنچـه را كـه خـواهـاني، از تمركز فكـر و پـاكي دل از پليدي هـابدست نيـاوردي، بـدان كـه در اين حـال بكـور اشتـري ميمـاني كـه در ورطـه هاي وهمناك و دره هاي تنگ و تـاريك فروافتـاده است. چنين كسي كه براه اشتباه رود و خطا كند،هرگزخواهان دين و آيين نيستو شبهات را با يقين مياميزد. براي چنين كسي دست برداشتن و درنگ كردن در راه خود بصلاح نزديك تر است
علی ای همای رحمت تو چه آيتی خدا را
که به ما سوا فکندی همه سايه هما را
دل اگر خدا شناسی همه در رخ علی بين
به علی شناختم من به خدا قسم خدا را
مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
بشرار قهر سوزد همه جان ما سوا را
برو ای گدای مسکين در خانه علی زن
که نگين پا دشاهی دهد از کرم گدا را
به جز از علی که گويد به پسر که قاتل من
چو اسير توست اکنون به اسير کن مدارا ؟
به جز از علی که گويد به پسر که قاتل من
چو اسير توست اکنون به اسير کن مدارا ؟
چو به دوست عهد بندد ز ميان پاک بازان
چو علی که ميتواند که به سر برد وفا را ؟
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحيرم چه نامم شه ملک لا فتی را !
به دو چشم خون فشانم هله ای نسيم رحمت
که ز کوی او غباری به من آر توتيا را
به اميد آن که شايد برسد به خاک پايت
چه پيامها سپردم همه سو ز دل صبا را
چو تويی قضای گردان به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چو نای هر دم ز نوای شوق او دم ؟
که لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را
همه شب در اين اميدم که نسيم صحبگاهی
به پيام آشنايی بنوازد آشنا را
ز نوای مرغ يا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهريارا
شاعر : شهريار ( سيد محمد حسين بهجت تبريزي
مي آيم از رهي كه خطرها در او گم است
از هفت منزلي كه خطرها در او گم است
از لا به لاي آتش و خون جمع كرده ام
اوراق مقتلي كه سفرها در او گم است
دردي كشيده ام كه دلم داغدار اوست
داغي چشيده ام كه جگرها در او گم است
با تشنگان چشمه احلي من العسل
نوشم ز شربتي كه شكرها در او گم است
اين سرخي غروب كه همرنگ آتش است
توفان كرباست كه سرها دراو گم است
ياقوت و دٌر صيرفيان را رها كنيد
اشگ است جوهري كه گهرها در او گم است
هفتاد و دو ستاره غريبانه سوختند
اين است آن شبي كه سحرها در او گم است
ان الحسين مصباح الهدى و سفينة النجاة
سلام و درود به بنيانگذار فرهنگ عاشورا كه ياد و نام آن حضرت ، دل محبان مواليانش را مالامال از اميد و نويد و سينه دشمنان مكتبش را لبريز از ترس و دلهره مى نمايد.
سلام و درود بر آن امام شهيدى كه در گرماى سوزان روز عاشورا در تنهايى و غربت ، اما با آرامش و وقار و شهامت و اخلاص هر چه تمام ، در قربانگاه عشق پيشانى بر خاك نهاد و با نيايشى شورانگيز و وصف ناپذير از همه پديده ها و ما سوى الله بريد و آفريدگار خويش پيوست .
سلام و درود ما به حسين كه پيامبر رحمت و آنكه خداوند در وصف او فرمود: لولاك لما خلقت الافلاك ، و درباره او گفت : حسين منى و انا من حسين .
سلام و درود بر آن شخصيت بى نظيرى كه به خاطر دفاع از حريم اسلام ، هر آنچه داشت در طبق اخلاص گذاشت و به پيشگاه پروردگارش تقديم نمود تا مخاطب به خطاب يا ايتها النفس المطمئنه گرديد.
وسلام بر عباس ، سقاي جگر سوختگان شهيدستان كربلا ؟ سلام بر تو اي قرم بني هاشم كه سرخترين ترانه انتظار رهائي و صاحب زيباترين روضه هاي حماسي جهاني ! مالك اشگ ها و شبنم ها و صاحب مژگانهاي مرطوب هستي ، سلام بر تو اي عبد صالح خدا! بنده زيباي عشق ! پسر آسماني انسان ! ملكوت ايثار ، عارف عشق ، سوخته عشق ، جان داده در راه برادر ، كما قال امام زماننا ارواحنا له الفداه:السلام علي العباس بن امير المومنين المواسي اخاه بنفسه الاخذلقده من امسه الغادي له الواقي
سلام بر عباس فرزند امير مومنان عليه السلام كه جانش را در راه مواسات با برادرش تقديم نمود و دنيايش را براي تحصيل آخرت صرف كرد و جانش را براي حفاظت برادرش فدا نمود.
سلام بر تو اي نگاه نوراني ماهتاب در مشايعت آفتاب ،اي مهربان ترين سر فصل عاطفه در سرا پرده عاشورا ! اي حادثه سخت فراق ، و اي دستهاي بريد ه احساس ! تمامي پروانگان بال سوخته ، و تمام لبهاي ترك خورده تشنگي ، كه از سر زمين آسماني عشق آمده اند ، باشمايند. و معكم معكم و لا معكم عدوكم
منبع www.imamali.ir

